زندگی؛ شعری‌ست ناب، چون سروده های عاشقانه‌ی سعدی و غزلیات دلنشین مولانا

زندگی؛ شعری‌ست ناب، چون سروده های عاشقانه‌ی سعدی و غزلیات دلنشین مولانا

صفحه شعر و ادبیات، برگزیده ناب ترین شعرهای شعرای ایرانی
زندگی؛ شعری‌ست ناب، چون سروده های عاشقانه‌ی سعدی و غزلیات دلنشین مولانا

زندگی؛ شعری‌ست ناب، چون سروده های عاشقانه‌ی سعدی و غزلیات دلنشین مولانا

صفحه شعر و ادبیات، برگزیده ناب ترین شعرهای شعرای ایرانی

عاشقان مست اند و ما دیوانه ایم - مولانا




ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻣﺴﺖﺍﻧﺪ ﻭ ﻣـﺎ ﺩﻳـﻮﺍﻧﻪﺍﻳﻢ
ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺷﻤﻊﺍﻧﺪ ﻭ ﻣـﺎ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪﺍﻳـﻢ

ﭼـﻮﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑـﺎ ﺧـﻼﻳﻖ ﺍﻟﻔﺘﻰ
خلق  پندارند ما دیوانه ایم

ما ز عقل خویشتن بیگانه ایم
ادامه مطلب ...

شب فراق که داند که تا سحر چند است - سعدی



شب فراق که داند که تا سحر چند است؟!
مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل 
ادامه مطلب ...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم - سعدی



بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست 
ادامه مطلب ...

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال - محمدرضا نظری - خدا هست



امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت نخور! ...
جان برادر! به خدا حسرت دیروز عذاب است...
مردم شهر به هوشید؟
هر چه دارید و ندارید، بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست ...
روی دیوار دل خود بنویسید  "خدا هست"
نه یک بار و نه ده بار که صد بار
به ایمان و تواضع بنویسید
خدا هست...
خدا هست...

بخشی از شعر چاووشی مهدی اخوان ثالث



بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه‌زارانی که نه کَس کِشته، نَدروده
به سوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقشِ رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست

****
به سوی آفتابِ شادِ صحرایی
که نگذارد تهی از خونِ گرمِ خویشتن جایی

****
و ما بر بیکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا
می‌اندازیم زورق‌های خود را چون کل بادام
و مرغانِ سپیدِ بادبان‌ها را می‌آموزیم
که بادِ شُرطه را آغوش بگشایند
و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانندِ من دل‌کنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره‌توشه برداریم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم


من اوّل روز دانستم که با شیرین درافتادم - یکی از زیباترین غزل های سعدی



ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اوّل روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست، دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم، خلاف هر که در عالم 
ادامه مطلب ...