با دل سوخته پروانه به شمعی میگفت
چشم ساقی چو من از باده خراب است امشب؛ غزل زیبای ملکالشعرای بهار: تلگرام: https://t.me/sherezendegie چشم ساقی چو من از...
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
تو امیر ملک حسنی؛ شعر زیبای سعدی شیرازی: دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا...
من آینهی طلعت معشوق وجودم
غزلی از شیخ بهایی: من آینهی طلعت معشوق وجودم از عکس رخش مظهر انوار شهودم ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد آن دم که ملائک...
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان...
سعدی - برخیز که میرود زمستان
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان! نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان! وین پرده بگوی تا به یک بار...
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد .. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و ناسزا گفتن کرد .. بعد از مدتی که به تولستوی فحش داد و کمی آرام شد تولستوی کلاهش را از سرش برداشت
گویند شاه عباس بعضی شبها لباس درویشی پوشیده و به تجسّس در شهر می پرداخت. شبی در حین گذر از جائی، از خانه ی محقّری صدای ساز و ضرب می شنود و به رسم دراویش حق دوستی گفته و داخل می شود و بساط رنگینی از می و مطرب و ساغر می بیند. میزبان، مرد پینه دوزی بود و شاه به پرس و جو درباره ی او برآمده و معلوم می شود که
روزی ملک الشّعرای بهار (شاعر بنام معاصر) در مجلسی نشسته
بود و حاضران برای آزمایش طبع شعر او چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در
یک رباعی بیآورد. کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ
روزی حجّاج ابن یوسف ثقفی در صحرا با چند تن از خاصان خود گردش می کرد. از دور شبانی دید. ملازمان را گفت: شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم. پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد. او جواب داد. حجاج از او پرسید ای شبان، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟ چوپان گفت: