سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟!
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه ی خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانممن در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانمنه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانمگر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانمنه مرا طاقت غربت، نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانممن همان روز بگفتم که طریق تو گرفتمکه به جانان نرسم تا نرسد کار به جانمدرم از دیده چکان است به یاد لب لعلتنگهی باز به من کن که بسی دربچکانمسخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدمکه به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانمسعدی
سهشنبه 27 بهمن 1394 ساعت 14:34