X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شعر ناب

صفحه شعر و ادبیات

نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن



نفسم گرفت از این شهر، در این حصار بشکن
در این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون!
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن!

تو که ترجمان صبحی به ترنّم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟  
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن!

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن ...
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن!

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن!



 محمدرضا شفیعی کدکنی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 16:17 | نویسنده: پیمان | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد