X
تبلیغات
زولا

شعر ناب

صفحه شعر و ادبیات

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم




تو کیستی؟! که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 تو چیستی؟! که من از موج هر تبسم تو
 به سان قایق سرگشته، روی گردابم! 

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟   
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
 تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین؟! ...  آه...!

 مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
 به رقص می آیند،
سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
 

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

 تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند!
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه!
 که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته‌ست!
 

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته‌ست

 
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته‌ست


 

فریدون مشیری

تاریخ ارسال: شنبه 22 خرداد 1395 ساعت 13:11 | نویسنده: پیمان | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد