X
تبلیغات
رایتل

شعر ناب

صفحه شعر و ادبیات

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم



بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
واین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را، کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من، پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را، در دیر ویران بشکنم

زآغاز عهدی کرده‌ام، کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان! گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان، در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان، گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان، از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را، یا ظالم بدغور را
گر ذره‌ای دارد نمک، گیرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی گویی بود، چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او، تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم، یک حبّه بودم کآن شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را، در خانه ی خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر، کاین بشکنم آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم، ضحّاک را سر بشکنم

این بار سرمست آمدم، تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هردو را، من کاسه ی سر بشکنم

گر کژ به سویم بنگرد، گوش فلک را بر کنم
گر طعنه بر جانم زند، دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم، از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون نهم، نه چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا، تا در رهی کوبد مرا
من دست و پایش در زمان، با فرق و دندان بشکنم

گر شمس تبریزی مرا، گوید که هی آهسته شو
گویم که من دیوانه ام، این بشکنم آن بشکنم


مولانای جان

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 26 فروردین 1395 ساعت 00:05 | نویسنده: پیمان | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد