X
تبلیغات
رایتل

شعر ناب

صفحه شعر و ادبیات

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد  
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟!
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

"سایه"! آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت؟!


هوشنگ ابتهاج

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 13 اسفند 1394 ساعت 17:12 | نویسنده: پیمان | چاپ مطلب
نظرات (1)
پنج‌شنبه 13 اسفند 1394 22:29
S...H...R
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چ عنوان قشنگی داره وبتون آخه من سحررر هستم،
وبتون 20 به منم سر بزنید کلبه خرابه ما رو مزین کنید...
8951
پاسخ:
مرسی . لطف دارید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد